درباره وبلاگ

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
آخرین عکس را هم بگیر
یادگاری بماند
می خواهم بروم
مگر آمده بودم بمانم؟
نه ، آمده بودم بروم
خسته ام رفیق
دل تنگم
بی تابم
عشقش قرار از دل ربوده
از اینهمه دوری جانم به لبم رسیده رفیق
می دانی خوابش را دیدم باز
گفته بودم دلم میخواهد بروم
آنجا که دل ها یه جوری می شود
خواب دیدم دارم میروم آنجا
او هم بود
آمده بود بدرقه
عجب خوابی دیدم من.
خیر باشد.
آخرین عکس را بگیر رفیق
شاید روزی به سراغت آمد
شاید دلش برایم تنگ شد
آخرین عکس را نشانش بده
بگو به چشمهایم نگاه کند
حرفها دارد قد یه عالمه.
بگو موقع رفتن قسم کودکیهایش را خورده است
به او بگو ، گفته ام
به خدا دوست دارم.
آه رفیق! خداحافظی سخت است
حتی در قصه ها ...
در یکی بود و یکی نبودها
در قصه های شنگول ها و منگول ها هم خداحافظی سخت است
چه برسد قصه دیوانگی ها
باید بروم رفیق
چمدانم را بسته ام
سنگین نیست می توانم تنهایی بلندش کنم
ناراحتم نباش
سردم هم نمی شود
سالهاست دارم با سرما می جنگم
چند عدد شمع هم برداشته ام
چه می دانم شاید در تاریکی گیر افتادم
تسبیح مادر بزرگ هم هست.
راستی رفیق در آسمان آنچه که زیاد است
ستاره است
ستاره ها تنها نیستند
اما ماه یکی است.
رفیق مواظبش باش مبادا گریه کند ،
گول خنده هایش را نخور
در خلوتش خیلی دلتنگ است.
آخرین عکس را بگیر
دوست دارم لب دریا بگیری
گوشت را بیاور جلو رفیق
کارَت دارم
میدانی چیست؟
آخر اسمش را به دریا گفته ام
گفته ام اگر دیدش به او بگوید
که چقدر دوسش دارم
خوب رفیق زیاد حرف زدم
اینجور نگاهم نکن بگذار راحت بروم.
بگذار بروم دنبال دیوانگی ام دنبال توهم ماتم
به قول همان دیالوگ مورد علاقه ام
“ اگه این دیوونگیه
خدا ایشالا همه رو دیونه کنه
تا مثل من کیف کنن “
نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 14:36 موضوع | لینک ثابت
عشق و وفا
در بهار آشنایی ها می شکفد ،
اما گاهی خزانی هم به دنبال می آید .
عشق،
یک ابتلاست .
این تو نیستی که عشق را می آفرینی.
تو فقط به عشق دچار می شوی.
عشق،
هم چون نسیم می وزد
و همچون نسیم می رود.
هنگامی که نسیم عشق می وزد،
شادمانی کن
و تن به آن بسپار.
و هنگامی که می رود،
تنها بگو:
خدا نگه دار .
عشق ،
چیزی نیست که بتوانی آن را در قفس نگه بداری.
عشق، آزاد است.
عشق،
پرنده ای ست آزاد و رها.
اگر عشق را در قفس بیندازی،
دیگر نمی خواند.
بگذار عشق آزادانه بیاید
و هرگاه خواست،
برود.
در قفس را همیشه باز بگذار.
اصلا چرا قفس را دور نیندازی؟
آن را ویران کن و دور بینداز.
پرنده عشق را
نه در قفس ،
بلکه هنگام پرواز در آسمان
تماشا کن.
بدین سان ،
از تماشای عشق و پرواز دل انگیزش
بیشتر لذت خواهی برد.
همیشه خود را وامدار عشق بدان.
آن روزهایی را به یاد بیاور که
نسیم عشق می وزید
و تو در هوای دلکش آن
دست می افشاندی
و پای می کوبیدی.
نغمه سرایی هایت را در گوش نسیم عشق یاد آر .
عشق اگر برود،
غمبار است،
اما گناه نیست.
به بند کشیدن عشق،
برده ساختن عشق است.
در حالی که آزادی ، ذات عشق است.
عشق فقط وقتی وجود دارد که آزاد باشد.
وگرنه، هرگز وجود نخواهد داشت.
اگر عشق آمد، شاد باش.
اگر عشق رفت ،
" ای عشق !
می روی و دلم تنگ می شود . "
آن گاه دل خود را صادقانه باز کن ،
بگذار غم به درون آن بخزد ،
اما باز از عشقی که آمده و رفته است ،
سپاسگذار باش .
عشق
اگر حتی برای ماه ها و روز ها و لحظه هایی دوام
داشته باشد،
باز عشق است
و عزیز و دوست داشتنی ست.
همین لحظات است که،
به نام خاطره،
دلت را سرشار می سازد.
کسی را که دوست می داری،
اسیر توقعات خود نکن.
از عشق خود ابری بساز باران ساز
و بر او بی دریغ ببار.
بگذار معشوق تو ،
زیر بارش بی امان عشق تو ،
ببالد
و خود را به خورشید برساند.
بالیدن و نورانیت او را تماشا کن
و شاد باش.
این گونه است که عشق می ماند
و نمی رود.
زیرا احساس آزادی می کند.
عشق،
در هر کجا که خود را آزاد ببیند،
می ماند.
عشق،
آن گاه به اندیشه گریز می افتد که
خود را در قفس ببیند.
عشق، تاب قفس ندارد.
جبران خلیل جبران می گوید:
" زن را به بی وفایی متهم نکن،
پیش از آن ،
دل مردش را نیز در ترازو بگذار
و آن را وزن کن.
شاید زن از قفسی گریخته که
مرد برایش ساخته است."
کسی که می خواهد
درباره زنی بی وفا داوری کند،
انصاف آن است که جان و دل شوهر آن زن را نیز در ترازو بگذارد و بسنجد.
نباید عشق و شهوت را با هم اشتباه کرد.
شهوت،
بخشی از واکنش های شیمیایی بدن توست.
شهوت،
به هورمون های بدن تو مربوط است.
در شهوت،
معنویتی وجود ندارد.
بسیاری دچار نوعی سوء تفاهم هستند.
آن ها بر شهوت، نام عشق را گذاشته اند.
آن ها نه دیگران را ، بلکه خود را فریب می دهند.
عشق،
عادت هم نیست.
عشق،
معنویتی بی مرز است.
تو نمی توانی عشق خود را پنهان کنی.
عشق،
اثیری ست ،
نشست می کند
و به مشام می رسد.
تو عجز خود از عشق ورزیدن را نیز نمی توانی بپوشانی.
هنگامی که آتش عشق در تو زبانه می کشد،
اطرافت گرم و روشن است.
اما هنگامی که آتش عشقت خاموش شده
و افسرده است،
اطرافت نیز سرد و تاریک است.
مهم آن نیست که معشوق تو می آید و می رود،
مهم آن است که
تو همواره دلی پر مهر داشته باشی.
مهم آن است که آتش عشق تو،
علی رغم بی وفایی های معشوق،
هم چنان گرم و روشن بماند.
حق طبیعی انسان است که
اگر صدای گام های برفی عشق را
پشت دیوار خانه دلش شنید،
در را به روی او بگشاید.
مهم نیست که او کیست،
مهم آن است که او بهانه ای ست
برای روشن نگه داشتن
آتشی که در نهاد من و توست.
اگر عشق باشد، خانه،خانه است.
اگر عشق نباشد،
خانه،
زندان است.
وقتی عشق خانه را ترک می کند،
زن و شوهر به جان هم می افتند
و با کوچکترین بهانه های احمقانه،
یکدیگر را متهم می کندد.
جنگی که بین زن و شوهر ها برپاست،
حاصل جای خالی عشق است.
بدون عشق،
زندگی ملال انگیز می شود.
ملالت،
افسردگی و آن گاه خشونت می آورد.
عشق است که
گرمی و شادمانی و صفا را با خود به خانه می آورد
و در سفره تان می گذارد.
اگر عشق از میان دو نفر رخت بر می بندد
و می رود،
بهتر آن است که آن ها دوستانه از هم جدا شوند.
اما بسیاری ترجیح می دهند با هم بمانند
و با کینه و نفرت
با هم بجنگند.
اگر عشق رفت،
زن و شوهر نباید انگشت اتهام را متوجه یکدیگر کنند.
آن ها باید این حقیقت را بپذیرند که
زندگی جاری ست
و مدام تغییر می کند.
آن ها نیز ،
همگام با زندگی،
تغییر می کنند.
آن ها گاهی تغییر می کنند
و هنوز همسفرند.
و گاهی تغییر می کنند
و مسیرشان را از هم جدا می کنند.
زندگی همواره در تغییر است.
فقط مرگ است که ثابت است.
جبران خلیل جبران می گوید:
اگر کسی همسرش را به داوری بکشاند،
خود نیز باید به داوری کشانده شود.
زیرا
عشق
رودخانه ای ست که بین دو ساحل جریان دارد.
اگر عشق از یک طرف ساحل ناپدید شود،
از طرف دیگر نیز ناپدید شده است.
هیچ رودخانه ای نمی تواند
بین یک ساحل جاری باشد.
عشق
انرژی عظیمی ست
که بین دو نفر رد و بدل می شود.
اگر یکی از طرفین عشقش را از دست بدهد،
دیگری،
هر چند که خواهان باشد و مشتاق ،
عشقش چیزی نیست مگر شهوت و نیاز.
به عشق وفادار باش.
معشوق ممکن است بیاید و برود،
اما عشق باید برای همیشه بماند.
عاشق و معشوق هر دو باید به عشق وفادار باشند.
اگر عشق برای ابد دوام آورد ،
آورده است،
وگرنه ، هنگامی که می رود ،
او را با نفرت بدرقه نکنید.
او با رفتنش، جرمی را مرتکب نشده است.
احساس تملک ، عشق را می میراند.
کسی که می خواهد ، به نام فضیلت ،
رذیلت را کیفر دهد
و تبر را بر جان درختی بکوبد،
خوب است نظری هم
به ریشه های آن درخت بیندازد؛
بی تردید خواهد دید که
ریشه های خوب و ریشه های بد،
بارور و نا بارور،
در دل خاموش خاک،
تنگ یکدیگر را در آغوش گرفته اند.
آدم های خوب و آدم های بد ، از هم جدا نیستند.
جایی در اعماق تاریک زمین،
ریشه های آن ها به هم می پیوندد.
نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 15:57 موضوع | لینک ثابت



نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ساعت 2:50 موضوع | لینک ثابت



نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 13:25 موضوع | لینک ثابت
بیشتر از آنچه فکر می کنی دوستت دارم .
تویی که هیچ وقت به هیچ چیز ...
فکر نمی کنی !!!
نقاشی تو را می کشم
ولی به جای رنگ قرمز
به قلب فلزی ات ضد زنگ می زنم !
تا از آسیب اشک هایم در امان باشد !!!
چه قلب هایی که در خانه اش شکست و
علتش سر به مهر ماند .
...
" عشق " را یه جایگاه شهود فرا می خوانم .
قیام کنید !!!

نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 21:11 موضوع | لینک ثابت
هر چه تا به حال شنیده ای ٬ قبول . ولی ...
شاه ماهی تنگ بودن هم ٬ بد نیست .
اگر بدانی ...
ماهی هایی که به دریا می رسند ٬
از افسردگی می میرند !!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از پشت عينک آفتابي
براي سرنوشتمان تصميم مي گرفتي
و ما نيز ناتوان از ديدن چشم هايت
به خود وعده وصال مي داديم !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه یکم آبان 1386 ساعت 17:5 موضوع | لینک ثابت
به من بگو...نگو
نمیگویم
اما نگو نفهم
كه من نمیتوانم نفهمم
من میفهمم
دكتر شریعتی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ---ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود ، آری همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را هر آنچه شیفته تر از پی ِ شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را اشاره ای کنم : انگار کوه کَن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند ِ زمان که فکر صافی ِ آبی چنین لجن بودم
غریب بودم و گشتم غریب تر اما ... دلم خوش است که در غربت وطن بودم

نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 14:58 موضوع | لینک ثابت
وقتی نگاهت
دم از جدایی می زند
به خاطر بیاور که:
عشق .. با دو هجای صامت پایانی اش ،
تنها یک بخش است ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کاغذ گران تر می شود
و شاعر فقیر تر !
عاشقانه هایم را زین پس ...
بر حاشیه روزنامه ها خواهم نوشت
و شاید بر کاغذ ساندویچ های ناهار و شام !
خدایا رحم کن .
عاشقانه ای با طعم خیارشور و سهام ... !!!
![]()
نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 12:22 موضوع | لینک ثابت
سلام
امروز اومدم یه ذره تحول بدم . براتون چند تا اس ام اسو یه سری متن عاشفانه گلچین کردم خواستم اونا رو بنویسم.
ازم پرسيد :من مال توام؟ گفتم:آره!مال خود خودتم. هر كاري دلت مي خواد باهام بكن. گفت :هر كاري؟ گفتم:آره. ............ تنهام گذاشت و رفت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ديشب كه به تو فكر مي كردم..يه قطره اشك از چشمم چكيد ..بهش گفتم چرا از چشمانم بيرون آمدي؟؟
اشك گفت:شخص زيبايي در چشمان تو منزل داره ..ديگر جايي براي من نيست ..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتي كه دلتنگ شدي به ياد بيار كسي رو كه خيلي دوست داره
وقتي نا اميد شدي به ياد بيار كسي رو كه تنها اميدش تويي
وقتي ساكت شدي به ياد بيار كسي رو كه به صداي تو محتاجه
وقتي اين جملات رو خوندي منوبه ياد بيار كه تنهااميدم تويي
Without Love -- days are
"Sadday,
moanday,
tearsday,
wasteday,
thirstday,
frightday,
shatterday.. . so be in Luv everyday...
بدون عشق.روزها:.....غم..گلايه..اشك..بيهودگي.تشنگي..هراس..نابودي
پس هر روزت را عاشق باش .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آسمان را قسمت كردند:.....تكه اي براي بركه.....تكه اي براي رود....تكه اي براي دريا
دلم را قسمت كردند:..........تكه اي براي تو....تكه اي براي تو......تكه اي براي تو
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
براي شكستن من يه اخم كافيه ...
نيازي به فريادت نيست
واسه اشك ريختنم سكوت تو كافيه ...
نيازي به قهر نيست
براي مردنم حرف رفتنت كافيه ...
نيازي به انجامش نيست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
موبايلتو چكار كردي كه هر چي زنگ ميزنم ميگه مشترك مورد نظر در قلب شماست؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
يك بار از كنار دريا عبور كردي يك عمر امواجش براي بوسيدن جاي پات ميان و ميرن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سم بازي عشق اين بود كه من بشمارم و تو قايم شوي ..
به همان رسم هاي قديمي كودكانه (قايم باشك) هنوز نشمرده بودم كه رفتي و چنان ناپيدا كه براي هميشه بدنبالت سرگردان و آواره شدم..
لعنت به اين بازي بچه گانه !!
سعي كن تنها باشي زيرا تنها بدنيا امدي و تنها از دنيا خواهي رفت.بگذار عظمت عشق را درك نكني.زيرا انقدر عظيم است كه تورا نابود خواهد كرد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شمع ميسوزد و پروانه به دورش مغرور ......من كه ميسوزم و پروانه ندارم چه كنم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مي گن خدا بهترين نعمتش رو به بهترين بنده ش ميده
ولي من كه بهترين بنده ش نيستم ..پس چرا تورو به من داده ؟!؟
نوشته شده توسط شیوا در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 ساعت 1:10 موضوع | لینک ثابت